امید و آرزو

امید و آرزو
گویند حضرت (عیسى بن مریم) علیه السلام نشسته بود و نگاه مى کرد به مرد زارعى که بیل در دست داشت و مشغول کندن زمین بود.
حضرت عرض کرد: خدایا آرزو و امید را از زارع دور گردان . ناگهان زارع بیل را به یک سو انداخت و در گوشه اى نشست.

عیسى علیه السلام عرض کرد: خدایا آرزو را به او بازگردان. زارع حرکت کرد و مشغول زراعت شد. عیسى علیه السلام از زارع سؤال نمود: چرا چنین کردى؟ گفت: با خود گفتم تو مردى هستى که عمرت به پایان رسیده، تا به کى بکار کردن مشغولى، بیل را به یک طرف انداخته و در گوشه اى نشستم.

بعد از لحظاتى با خود گفتم: چرا کار نمى کنى و حال آنکه هنوز جان دارى و به معاش نیازمندى، پس بکار مشغول شدم.

 

http://ganjmanavi.blogfa.com/category/

نمونه معارف 1/298 - مجموعه ورام .
۸ شهریور ۱۳۹۵ ۱۱:۰۱
تعداد بازدید : ۱,۱۷۴

نظرات بینندگان

نام را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید